Hasan Sarbakhshian Photos

Home | Resume | Photos | Exhibition | Contact | Links  | Prints | Weblog (Persian)


Weblog




[ Archives ]

[ contact ]

[ Categories ]

Athens
Daily

[ Links ]

موسسه مهر ايرانيان
Me, Myself & Ehsan
یونس شکرخواه
کاوه گلستان
نصرالله کسراييان
جهانگير رزمی
حسن نمک دوست
کاوه کاظمی
آلفرد يعقوب زاده
کارن فيروز
آينا
joshua prager
پسرم
رامين طلايي
سایت عکاسی
سایت کارگاه
گروه عکاسی فانوس
مجله عکاسی خلاق
عکاسان قزوين
طوسي
TEHRAN24.COM
دوربين دات نت
محمد خيرخواه
مجيد محرابي
اسماعيل عباسي
خط خطي
حسين فاطمي
محمد تاجيک
ايمان بشری
جوادمنتظری
street photography
مهرانه آتشی
ايرج مهرگان
نفيسه
زهره سليمانی
منصور نصيری
ميلاد پيامی
فرشته جعفری
آرش آشوري نيا
علی خليق
ساتيار امامی
سينا جعفريه
حامد - گوهر
نوشين نجفی
حميد صادقی
بابک بردبار
عکاس ها به بهشت نمی روند
داريوش کيانی

hadipix.com
کاوه بغدادچی
محمد توکلی
حسن بردال
www.vx400.com
خبرگزاری AP
خبرگزاری رویتر
ا اف پی
بی بی سي
انجمن عكاسان مطبوعات ايران
ايرنا
خبرگزاري ميراث فرهنگی
خانه هنرمندان ایران
ايسنا

زنان
بخارا
کتاب هفته
انجمن عکاسان بحران
وحيد پور استاد
اکبر منتجبی
حامد فرمند
حسن بنانج
سهام الدين بورقانی
هادی حيدری
هفته نامه کاپوچینو
Editor: Myself
مازیار ناظمی
shanbeh
پرستو دوکوهکی
فرزانه ابراهيم زاده
چرک نويس
مصطفی قوانلو قاجار

جواد دليری
آزاده محمد حسين
آزاده بهشتی
کوروش ضيابری

 

جمعه 22 اردیبهشتماه 1391


هورست فاس هم رفت

یکی از روزهای سال ۲۰۰۱ در اولین سفرم به لندن رفتم دفتر آسوشتیدپرس تا دیداری داشته باشم. به محض اینکه رسیدم دم در سراغ هورست فاس را گرفتم که قبلا با او قرار داشتم. اما نگهبان گفت نیست و نیآمده. در راه برگشت بودم که دیدم یک نفر با دوچرخه با کلاه مخصوص از راه رسید رفت به سمت در اصلی. خواستم عکسی بگیرم یهویی گفت: حسن ؟! جا خوردم که این کیه منو صدا میزنه!
گفتم بلی. گفت من هورست هستم. من که خیلی سورپرایز شده بودم خوش و بشی با او کردم و مرا برد بالا و کلی با هم حرف زدیم. از تجربه سفر به ایرانش گفت و ساعاتی باهم بودیم. دفعه دوم المپیک آتن دیدمش و همچنان سرحال بود.
امروز دیگر او هم رفت پیرمردی که عشقش عکس بود.
او عکاسی را از جنگ ویتنام شروع کرده بود و عاشق سفر به اون منطقه از جهان بود و می گفت بهترین تعطیلاتش را در آن منطقه میگذراند. . یادش گرامی.
عکسهایی از هورست فاس در بی بی سی
http://www.bbc.co.uk/persian/arts/2012/05/120511_l51_faas_photography_pics.shtml



 

[ 07:10 PM ]




جمعه 21 بهمنماه 1390


عکاسان ایرانی و افغانی در میان برندگان ورلد پرس فتو

ابراهیم نوروزی عکاس ایرانی و مسعود حسینی عکاس افغانی جزو برندگان امسال مسابقه معتبر ورلد پرس فتو شدند

CIS2-AL.jpg

عکس از ابراهیم نوروزی ، مردم در حال تماشای یک مراسم اعدام در قزوین را نشان می دهد. مجموعه عکسهای وی را در اینجا ببینید:
http://www.worldpressphoto.org/photo/2012ebrahimnoroozicis2-al?gallery=2634&category=51

همچنین عکس مسعود حسینی که صحنه ای از انفجار در شهر کابل را در مراسم عاشورا نشان می دهد، حسینی علاوه بر جایزه ورلد پرس فتو همچنین برنده جایزه عکس برتر سال نیز شد.

69-04-HossM-01.jpg
برای هر دو دوست و همکار پرتلاشم تبریک گفته آرزوی موفقیت بیشتر دارم.



 

[ 04:26 PM ]




پنجشنبه 20 بهمنماه 1390


دوباره تکرار داستان دستگاری یک عکس

اینبار یک عکاس معروف بنام Bryan Patrick از نشریه محل کار خود اخراج شد. مسولین نشریه The Sacramento Bee
گفته اند دلیل اینکار دستکاری عکس مستند توسط عکاس بوده که به نشریه لطمه زده و سیاستهای اخلاق حرفه ای آنها را زیر پا گذاشته است.
برای دیدن عکس به این لینک مراجعه کنید
http://www.nppa.org/news_and_events/news/2012/02/patrick.html

sac_bee_2.jpg

در بالا عکس دستکاری شده را میتوانید ببینید که بترتیب از بالا به پایین اینکار صورت گرفته است



 

[ 12:14 AM ]




سه شنبه 27 دیماه 1390


وبلاگ ده ساله من

انگار نه ده سال که سالهای بسیار زیادی از پی هم گذشته است... به همین راحتی!!
البته خیلی هم راحت راحت که نبود اما در یک نگاه کلی گذشت زمان سرعت عجیبی را به نظر تداعی می کند.
در چنین روزی در ۲۷ دیماه ۱۳۸۱ در کردستان عراق بودم در همین روز اندکی با جناب عزاییل فاصله داشتم اما ظاهرا نوبت من نرسیده بود. این متن آنروز است که نوشته ام:
http://www.hasanpix.com/weblog/archives/000352.html
درست دو ماه قبل از آغاز جنگی که نزدیک به ده سال بعد همین ماه پیش نیروهای امریکایی بعد از کشته شدن ۴۴۸۴ نفر از نیروهایشان این کشور را ترک کردند
http://antiwar.com/casualties
و البته عراقیها که با بیش از ۱۱۴ هزار نفر کشته هنوز درگیر تبعات این جنگ هستند و منطقه را به کل تحت تاثیر قرار داد.



 

[ 02:45 AM ] [ Comments (0) ]




دوشنبه 26 دیماه 1390


اصغر فرهادی سالهای دور

سالهای ابتدایی دهه هفتاد شمسی وقتی تازه چند سالی بود برای ادامه تحصیل از تبریز به تهران رفته بودم برای ادامه کاری فیلمسازی که أنموقع مشغولش بودم به تولید برنامه های تلویزیونی روی آورده بودم. در ادامه کارهایی که انجام می دادم تولید برنامه هایی برای جشنواره های تاتر دانشجویی بود که عمدتا در خیابان ۱۶ آذر در تالار مولوی بر پا می شد.
اصغر فرهادی را از آن تاریخ به یاد دارم که تاتر کار می کرد کارگردانی می کرد و کارهایش یک سر و گردن از بقیه بالاتر بود. حیف ویدیوهایی که ساختم نمی دانم چه بر سر شان آمده است الان اما چیزی که به یاد دارم اینست که اصغر فرهادی همواره در کارش جدی بود بیشتر از آنچه به نظر می رسید. امشب من در واشینگتن در شرق امریکا به همراه بسیاری از ایرانیان در تمام جهان به اصغر فرهادی و ایرانی بودنش افتخار کردیم. او در غرب امریکا جایزه گلدن گلوپ یکی از مهمترین جایزه های سینمایی امریکا را دریافت کرد و دل ملتی را شاد. برایش همواره آرزوی موفقیت دارم.

HOLLYWOOD, CA (Hollywood Today) 2012/1/15 – Madonna announced the winner was from Iran, A Separation. “I want to thank Michael Barker,” says director Asgar Farhadi. “I think you love the separation more than me.” He thanked Sony Picture Classics.

As I was coming up on stage I thought what should I say…,” says Iranian director Farhadi. “I prefer to say something about my people. They are a truly loving people.”
http://www.hollywoodtoday.net/2012/01/15/2012-golden-globes-a-separation-best-foreign-language-film/



 

[ 07:29 AM ]




شنبه 24 دیماه 1390


از امروز دوباره قرار است اینجا بنویسم

از امروز دوباره قرار است اینجا بنویسم



 

[ 10:38 PM ]




جمعه 29 مردادماه 1389


سفره‌های حکومتی


مردی با ته ریش حدودا ۵۰ ساله می گوید: می دونی وقتی بعد از مدت ها به ایران سفر کردم چی بیشتر از همه در ذهنم مونده؟

مرد کنار دستی که او هم میانسال است و شباهت زیادی به مسئولین بسیج و سپاه پاسداران دارد می پرسد: چی ؟ و مشغول خوردن نان و پنیر و گردویش می شود.

مرد اول با احساس تمام از سفرش به نطنز و عبور از کنار تاسیسات اتمی می گوید و از احساس غرورش که چه کار عظیمی در کشور انجام شده است؛ «همین طور ضد هوایی کنار هم ردیف بود و حتی تانک ها را می شد دید و همگی آماده دفاع از تاسیسات اتمی ایران. مگس اگر در هوا بپره زدنش! اصلا حمله که نمی تونه کاری بکنه ، ۵۰ متر زیر کوهه تاسیسات اتمی نطنز.»

مرد دومی گوش می دهد اما همچنان مشغول خوردن است.

اینها بخشی از صحبت های دو مرد ایرانی در رستوران و یا خانه آنها نیست؛ اینها به همراه حدود ۲۰۰ نفر دیگر در دو بخش زنانه و مردانه که با پرده ای از هم جدا شده اند در مرکز اسلامی واشینگتن در بخش پوتومک ایالت مریلند در مراسم افطار دور هم جمع شده اند.

این مرکز در سال ۱۹۸۱ درست دوسال بعد از انقلاب ایران در این محل تاسیس شده است و همزمانی آغاز به کار آن در زمانی است که داستان گروگانگیری ۵۲ آمریکایی در سفارت آمریکا در ایران در اوج خود بود، داستانی که رابطه دو کشور ایران و آمریکا بعد از آن به مدت سه دهه کامل دچار بحرانی اساسی شد.

دعای ربنای استاد شجریان که با ویدئو پروجکشن در حال پخش است مرا به ماجرای ممنوعیت صدای او که توسط صدا و سیمای جمهوری اسلامی اعمال شده و در طول سی سال آشنا ترین آوای سفره های افطار ایرانیان بوده می کشاند. بالاخره تفاوت داخل و خارج از کشور همین هاست؛ هرچند شاعر آیینی حجت الاسلام محمد زمانی و بهروز جعفری عضو کمیسیون فرهنگی مجلس شورای اسلامی در گفت‌وگو با خبرگزاری فارس از عدم پخش صدای کسی که آنها او را به «کمک کردن به فتنه گران» و «جریحه دار کردن عواطف مردم» متهم می کنند تقدیر کردند. اما ظاهرا این مرکز که نزدیکی آن با حکومت ایران بر همگان آشکار است (و تا چندی پیش تصاویر رهبران ایران ، آیت الله خامنه ای و آیت الله خمینی بر روی دیوار های آنجا خود نمایی می کرده و با اصرار ایرانیان دیگر آنها را روی دیوار ها نمی بینیم) با تصمیمش مبنی بر پخش صدای شجریان تلاش دارد اعلام کند که مستقل است و به حاکمیت ایران مرتبط نیست.

سفره هایی که همانند سفره های افطاری ایرانی ها در داخل کشور به صورت رول پلاستیکی روی زمین پهن شده اند و همه روزه دارها بعد از شرکت در نماز جماعت دور آن ها جمع شده اند تا افطار خود را با سوپ و برنج و مرغی که بین شرکت کنندگان پخش می شود باز کنند.

سوپ هیچ نشانی از سوپ رایج در ایران ندارد و فقط نخود و لوبیا و رشته را در درون کاسه کوچکی می توان دید که بیشتر همچون غذاهای سربازخانه هاست ، غذای اصلی که برنج با طعم هندی و مرغ ساده است نیز هیچ طعم ایرانی ندارد. با توصیه یک مسئول که با صدای بلند از همگان خصوصا بانوان می خواهد که بیش از یک غذا بر ندارند تا همانند شب قبل شرمنده سایر میهمانان نشوند و نوجوان هایی که همگی انگلیسی صحبت می کنند... خودم را درفضایی غریب می یابم.

نکته جالب اما پایین آوردن پرده حائل بین زنان و مردان بعد از اتمام نماز جماعت و در حین صرف غذاست که شاید این را هم باید به حساب تفاوت های کوچک میان این قشر در داخل و خارج گذاشت.

دوباره صحبت های آن دو مرد توجه مرا به خود جلب می کند؛ مرد اول که همچنان با آب و تاب از سفر به ایران تعریف می کند می گوید: نکته جالب دیگر برایش در ایران دعوای دو نفر در مشهد بوده که به فحاشی به همدیگر مشغول بودند.

من که یک سال است از ایران خارج شده ام و اتفاقا از هر دو محل مورد بحث مرد اولی دیدار داشته ام نوستالژی دوری از ایران را شاید بتوانم بفهمم اما نکته ای که برایم عجیب است محل مکالمه، آن هم بر سر سفره افطاری در میان جمع است.

حقیقت این است که اینان نماینده تفکری از جامعه ایران اند که من در میانشان احساس غریبی می کنم و نه تنها در این مرکز که در ایران هم همین احساس را داشتم. اینان که از سی سال پیش در آمریکا ماندگار شده اند و عمدتا در دفتر حفاظت منافع ایران در واشینگتن مشغول به کار هستند همچون اقلیتی که خود را از بقیه جامعه ایرانیان جدا کرده باشند شناخته می شوند و من در طول یک سال گذشته هیچ کدام از آنها را در نشست های فرهنگی و سیاسی در واشینگتن ندیده ام.

به استرسی که درونم با دیدن این جماعت و حرف هایشان ایجاد شده و حس غریبی که به روزهای زندگی ام در ایران و حضورم در مراسم این افراد دارم فکر می کنم که مرد سومی وارد بحث می شود و از مرد اولی سوالاتی می پرسد. مرد اول اینک همچون یک قهرمان و درقامت یک متخصص اتمی ظاهر می شود و شروع می کند به پاسخ دادن؛ «میزان غنای اورانیوم ایران اگر به اندازه اینقدر باشد (و با دستش لیوان یک بار مصرفی را بلند می کند) چندین برابر کوالیتی آن بیشتر از اورانیوم کشورهای دیگر است. اگربه مقیاس این محیط حساب کنیم» و دستش را به دور و اطراف می چرخاند که تقریبا هم اندازه یک زمین بازی بسکتبال است.

تعدادی از افراد که در محل نشسته اند مرا یاد حاجی بازاری های ایران می اندازند و تعدادی دیگر همچون کارمندان نهادهای امنیتی و سیاسی ایران. بسیاری شبیه اند به قیافه هایی که در تجمع های اعتراضی توسط نیروهای بسیج در گردهمایی های مختلف در ایران بر پا می شد اما کمی مرتب تر و بدون چفیه. و به یاد دارم که به دفعات بارها و بارها از آنها عکاسی کرده بودم. و یکی از آنها تجمع نیروهای استشهادی در داخل سفارت سابق آمریکا در تهران بود که دو سال پیش انجام شد تا آمادگی آن نیروها برای دفاع از فلسطینیان و انجام عملیات انتحاری به دید عموم برسد. و سفره ای را که قبل از آغاز مراسم برای نیروهای بسیج پهن شده بود تا حلیم و آش بخورند داخل «لانه جاسوسی» آمریکا.

چند بار دست به دوربین می شوم تا از افطاری مرکز عکاسی کنم اما حسی به من می گوید کسی مواظبم است، پس عکاسی نمی کنم اما باید یک فریم را برای خودم ثبت کنم، جمعی که من در میان آنها غریبه ای بیش نیستم، جماعتی که در کشور بزرگترین دشمن ایران، آمریکا آزادانه در فعالیت و زندگی هستند.

IECWDC.jpg

موقع خروجم از محل مرکز توقفی کوتاه در کنار آثار فرهنگی ارائه شده در آنجا می کنم . کتاب های مذهبی ، قرآن ، آثار عقیدتی ، مجلات معرفت که آخرین شمارگانشان به شهریور ۱۳۸۸ بر می گردد ، خیارشور، ترشی، تی‌شرت و تعدادی کتاب های کودکان و نوجوانان که عمدتا مذهبی هستند در میان آنها دیده می شود.

در پایان برگه ای را از آنجا بر می دارم که مبالغ قید شده در آن برای یک شب میزبانی مرکز جهت افطاری -از ۳۵۰۰ دلار در شب های عادی ماه رمضان تا ۷۵۰۰ دلار در شب های قدر متغیر است – در آن نوشته شده است.

و من همچنان در اندیشه این هستم که جامعه ایران و نگاه رسمی حاکمیت با داشتن این افراد در آمریکا همچنان در سه دهه گذشته توانسته است ردپای هرچند نامطمئنی ازخود در این کشور داشته باشد.

آیا فرزندان اینان که در بخش رسمی حاکمیت در خارج از ایران کار می کنند، پدران خود را می شناسند؟ آیا آنها می دانند ایرانی بودن یعنی چه ؟

با خودم کلنجار می روم که یاد حرف های دوستی می افتم که می گفت نوه دختری حداد عادل، رئیس کمیسیون فرهنگی مجلس و پدر عروس رهبر ایران، که مدتی را در ژاپن زندگی کرده را در دفتر حفاظت منافع ایران در واشینگتن دیده بوده که حتی نمی توانسته فارسی صحبت کند و او به کنایه پرسیده: شما که پدرتان رئیس فرهنگستان زبان فارسی است چرا؟

در حال خروج مردی با کت شلوار مرا صدا کرده می پرسد آیا عکسی که گرفتم برای خودم هست یا برای خبر. و من جواب می دهم برای خودم.

از آنجا دور می شوم و حسی شبیه تهوع و استرس به جانم می افتد، استرس این سوال تکراری که مدام در ایران می شنیدم و عکاسی کردنم دردسری بود همواره با ترس از اتفاقات پیش بینی نشده که هر از چندی باید جواب گوی بازجویان وزارت اطلاعات آن هم در هتل های شمال شهر و یا در دفتر رسانه های خارجی وزارت ارشاد اسلامی می شدم.
دروغ نگفتم ، نخواسته بودم که گزارشی بنویسم و صرفا بخاطر کنجکاوی و دیدار از مرکز اسلامی ایران در واشینگتن به آنجا رفته بودم اما خواندن کتابی از خاطرات سودابه اردوان که از درون زندانش در سال های دهه شصت یاد کرده و نحوه برخورد با زندانیان در داخل کشور و نقاشی هایی که از چگونگی غذا دادن به زندانیان در کتاب هست مرا بی اختیار به نوشتن وا می دارد. آیا کسی از آن افراد کتاب خاطرات سودابه را خوانده است؟ آیامی دانند بر او و بسیاری دیگر در شب های رمضان های دهه شصت چه رفته است؟



 

[ 06:33 PM ]




 


Home | Resume | Photos | Exhibition | Contact | Links  | Prints | Weblog (Persian)

© 2002 HasanPix.com All Rights Reserved